تبلیغات
سرزمین ناشناخته ... - شعر مهاجر كیست؟؟ ما افغانیم





مهاجر چیست؟

سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان،
کودکم با چشم تر برگشت،
و با بغضی که بودش در گلو پرسید:
«بگو بابا!
مهاجر چیست؟
دشنام است، یا نام است؟»
٭٭٭
از آن پرسش، دلم لبریز یک فریاد خونین شد،
و مروارید اشکی،
از کنار چشم من، بی‎پرده پایین شد،
ولی آهسته چشمم را به پشت دست مالیدم،
و در ذهنم برای آن‎چنان پرسش جواب نغز پالیدم.
٭٭٭
بدو گفتم:
«ببین فرزند دلبندم،
تو می‎دانی که میهن چیست؟»
بگفت: «آری،
تو خود روزی به من گفتی،
که میهن خانه‎ی اجداد را گویند»
زدم بوسی به رخسارش،
و غمگینانه افزودم:
«اگر در یک شب تاریک،
مشتی دزد و رهزن، خانه‎ی بابات را سوزند،
و هر سو آتش افروزند،
و تو از وحشت دزدان، برون آیی،
و شبها را به روی سنگفرش مردم دیگر بیاسایی،
مهاجر می‎شوی فرزند،
مسافر می‎شوی دلبند»
٭٭٭
سرشک تازه‎ای چشمان فرزند مرا تر کرد،
و اندوهی روانش را مکدر کرد،
و آنگه گفت: «دانستم
مهاجر آدم بی‎خانه را گویند!»

و من مصراع شعر ساده‎اش را ساختم تک بیت:
و در زیر لب افزودم: نکو گفتی عزیز من،
«مهاجر آدم بی‎خانه را گویند
مهاجر قمری بی‎لانه را گویند»









ما افغانیم

- نام؟

- افغان

- پدر؟

- کابل

- مادر؟

- هرات

- صادره؟

- جایی که گودی پران‌هایش هنوز سهمی از آسمان را دارند

- سن؟

- اندازه‌ی همه‌ی ترک‌های دست زمخت پدرم .

آری من‌یک افغانم و چشمانم را از درختان بادامی چیده‌ام که در آهن‌گداخته به ثمر رسیده

من‌یک هزاه ام؛ چشم بادامی این قصه

مادرم سرسبزی دشت‌های وطن را در وجودم جاری ساخته و روحم از هیرمند متلاطم شده

تمام رود‌های صلح و شادی از من سر چشمه میگیرند

من‌یک افغانم

زاده شده‌ام که هرات از من آغاز شود

که کبوترهای سخی از شانه‌های من اوج بگیرند

و تمام سرک‌های زخمی کابل به من ختم شود

آری من‌یک افغانم، آقا حالا چه؟

رد مرز؟ از کدام مرز؟

مثل کاکایم که از مرز دلتنگی‌ها رد شد و مادر کلان هنوز برای دردهای جا مانده‌ی او گریه می‌کند

یا بازگشتِ اجباری؟

خبر تکراری تمام این روز‌های خاکستری

جالب است!

ما اولین کسانی هستیم که به سرزمین مادریمان تبعید می‌شویم

ما‌ افغانیم

ما زاده‌ی افغانستانیم